تبليغاتX
توی تنهایی میپوسم نمیذارم که برگردی....

توی تنهایی میپوسم نمیذارم که برگردی....

من و دل هردومون مردیم

خبری ازت نبود و خیلی بی تاب تو بودم

اومدم سراغت امّا پر گریه شد وجودم

خیلی دلتنگ تو بودم گل مهربون و نازم

نمیدونم چرا اینجام یا اصلا چِم شده بازم

اون همه قول و قرارو اومدم یادت بیارم

امّا انگار دیگه راهی واسه برگشتن ندارم

اینجا گل بارونه امشب چقد این فضا غریبه

چرا من هیچی نمیگم ؟ چرا میخندم ؟ عجیبه

نوشته شده در Tue 15 May 2012ساعت 13:33 توسط لیلی|

فراموش کردنت خیلی سخته

نوشته شده در Tue 15 May 2012ساعت 13:32 توسط لیلی|

اینجاست که دیگه باید بگم

اوهه

آیا میدانستید که ...

 اوهه رو تو زبون ما ترک ها به الاغ میگن .

اوهه اوهه اوهه

 

نوشته شده در Thu 10 May 2012ساعت 17:14 توسط لیلی|

آره عاشقت میشم

آره لایقت میشم

اگه تو بزنی به دریا

آره قایقت میشم

آره عاشقت منم

آره لایقت منم

آره زندونی زندون دقایقت منم .

نوشته شده در Thu 10 May 2012ساعت 16:52 توسط لیلی|

مدیونی اگه یادم نیوفتی

ولم کردی به جرمی که خودت حتی نمیدونی

همین برا من بسه که بیشتر نگاه کنم تو رو

خدایا توی این بازی خود تو دعوتم کردی   آخه کاری نکردم من ولی اذیتم کردی

من عاشقت بودم ...

نوشته شده در Thu 10 May 2012ساعت 16:42 توسط لیلی|

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برقی کوچک از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره ی درّنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او مهتاب

هیچکس از جای او آگاه نیست

هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود امّا در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جای نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه میپرسیدم از خود از خدا

از آسمان از زمین از ابرها

زود میگفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

آب اگر خوردی عذابش آتش است

هرچه میپرسی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت میکند

تا شوی نزدیک دورت میکند

کج گشودی دست سنگت میکند

کج نهادی پای لنگت میکند

تا خطا کردی عذابت میکند

در میان آتش آبت میکند

با همین قصه دلم مشغول بود

نیّت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هرچه میکردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

تا که ....

نوشته شده در Thu 10 May 2012ساعت 16:27 توسط لیلی|

بی تو بودن سخته اگه فقط خاطره هات تو ذهنم باشه

اما

بی تو بودن سخت نیست وقتی فقط حرفای نیش دارت تو ذهنم باشه

 

نوشته شده در Thu 10 May 2012ساعت 15:48 توسط لیلی|

راهی برای دوست داشتنت وجود نداره

باور کن

دوست داشتنت یه اشتباهه

باور کن

ولی نمیدونم چرا هنوزم دوست دارم

اما فراموشت میکنم

باور کن

نوشته شده در Thu 10 May 2012ساعت 15:29 توسط لیلی|

آروم آروم آروم دستاتو ، میگیرم و میمونم باتو

وقتی که عشقتو من دارم ، نباشی من آروم ندارم

بیا بیا عشق منی تو که داری دل میبری

بیا بیا عمر منی نری تو دلم رو بشکنی


 

بی قرارم از نگاهت منو دیوونه نکن

با دل عاشق کشت دلم رو بی خونه نکن

دل ما تو حسرت نگاهت همه چیشو باخت

دل ما تو راه عاشقی تو دنیاشو ساخت

بیا پیش من نکن ناز بیا با من بساز

سر رو شونه هام بذار باز به عشقمون بناز

بیا تو این بازی عشق تنهام نذار تو ای یار

بیا دلم طاقت نداره تو رو میخواد تو ای یار

نوشته شده در Thu 10 May 2012ساعت 14:53 توسط لیلی|

خدایا

از خیمه گاه رحمتت بیرونمان نکن

از آستان مهرت نومیدمان نساز

آرزوها و انتظار های مان را به حرمان مشکان

از درگاه خویشت ما را مران

ای خدای مهربان

این منم و پستی و فرومایگی ام و این تویی با بزرگی و کرامتت از من این میشود و از تو آن ...

تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام

تو که اینقدر دلسوز منی !...

خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد ؟

این متن ناقصه چون جاهایی رو نوشتم که دوسشون داشتم

نوشته شده در Thu 10 May 2012ساعت 14:48 توسط لیلی|

نمیدونم :

چرا بعضیا عشق رو با عادت اشتباهی میگیرن .

نمیدونم :

چرا بعضیا تا آخرش نیستن

نمیدونم :

چرا بعضیا فکر میکنن معدن دردن

و هزار نمیدونم های دیگر

نوشته شده در Tue 8 May 2012ساعت 16:38 توسط لیلی|

  • عشق از ژرفای خویش آگاه نمیشود، جز در لحظه ی جدایی.
  • آن باش که هستی ،و آن شو که توان بودنت هست.
  • کسی که به خود اطمینان دارد به تعریف کسی احتیاج ندارد.
  • هیچ شماره ای در قلب جای نمیگیرد ،جز یک،یک و همیشه یک.
  • وجدان همواره حقیقت را خلق میکند .

 

نوشته شده در Tue 8 May 2012ساعت 16:29 توسط لیلی|

گفتن لحظه ی آخر واسه من هنوز سواله

      دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیاله

رفتی اما خاطراتت توی قلب من میمونه

     هیشکی مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه

تا وقتی که زنده هستم چشم به راه تو میمونم

     تو دیگه رفتی که رفتی نمیای پیشم میدونم

اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگه دار

    با چشای خیس و گریون من میگم خدانگهدار

 

نوشته شده در Tue 8 May 2012ساعت 16:5 توسط لیلی|

آخرین روز یادمه باهاش آشتی کردی

میونه تون باهم چطوره ؟ باهاش کنار میای ؟

شاید دیگه نباشم که آشتیتون بدم

  مواظب رفتارت باش ...اولی باتو ام

دومی مواظبش باش .


آهای با هردوتونم : شاید دیگه بارون نباره ها !

 

نوشته شده در Mon 7 May 2012ساعت 17:13 توسط لیلی|

 

یه هفته پیش از مشهد برگشتیم

پدرم سال پیش نذر کرده بود که اگه مریضیم خوب بشه بریم مشهد

درست بعد یکسال رفتیم ...

امّا حالا باید دوباره انتظار بیماری رو بکشم

به قول دکترم : من یه آدم معمولی نیستم

من بازم مریضم ؟؟

جواب بده خدا .... آهای... جواب میخوام ... آره ؟

نوشته شده در Mon 7 May 2012ساعت 16:36 توسط لیلی|

من میرم ولی باز تو بدون همیشه     یاد تو از خاطر من فراموش نمیشه

گل من خوب میدونی بی تو تک و تنهام عزیزم       اگه تو نباشی  میمیرم

 

     منو فراموش کن ........................ خواهش

  به قول یه نفر : بی تو هرگز    با تو عمرا

     

فقط میری یه کاری کن که انگار از خدامونه      یه کاری کن بگن مردم که تقصیر دوتامونه

نوشته شده در Mon 7 May 2012ساعت 16:8 توسط لیلی|

 

خودت میدونی ،میدونم    دلیل رفتنت چی بود

امّا میتونستی نری         چرا میگی قسمت نبود ؟

 

همه رفتن باغلارباغی امّا من نرفتم

( باغلارباغی ) یک مکان تفریحی در شهر تبریز میباشد.

 

 

نوشته شده در Mon 7 May 2012ساعت 15:44 توسط لیلی|

اگر غم هاتو از یادت نبردم ولیکن پا به پاهات غصه خوردم

اگر به قول تو هیچی نداشتم واست از مهربونی کم نذاشتم

اگر واسه تو دلگرمی نبودم ولی در حد سرگرمی که بودم

بی انصافی نکن تغییر کردی منو از زنده بودن سیر کردی

ولی باز به تو حسی خاص دارم عزیزم خب منم احساس دارم

از عشقت بی رمق شد تار و پودم منو برگردون اون جایی که بودم

منو برگردون اون جایی که بودم

پیشم بودی ولی مغرور بودی بهت نزدیک بودم دور بودی

ستاره بودی اما توی شب هام همیشه سرد و سوت و کور بودی

همیشه سرد و سوت وکور بودی

بلاهایی سرم آوردی اما بگو من کی شکایت کرده بودم

بیا برگرد همون جوری که رفتی به بی مهریتم عادت کرده بودم

کی مثل من کنارت پا به پا بود کی با خوب و بد تو زندگی کرد

چقدر آسون تو رفتی و ندیدی یکی پشت سرت خون گریه میکرد

یکی پشت سرت خون گریه میکرد

 

 

تو آسمون پرنده پر نمیگیره

وقتی که دلت میگیره از من

قناری مون دیگه آواز نمی خونه

وقتی که دلت میگیره از من

دلت میگیره از من نگاه نمیکنی دیگه تو چشمام

دلم میمیره از غم چرا گوش نمیدی دیگه به حرفام؟

چرا تنهام گذاشتی تو که اشکامو دیدی

چی شد از من و از دلم بریدی

تو که عشق تو نگاته

محبت رو لباته

نگو از من عاشق بدی دیدی

نوشته شده در Fri 4 May 2012ساعت 15:55 توسط لیلی|

قرار تنهایی ما روز جدایی فردا بود

خلاصه فردا واسه ما شروع کلّ دردا بود

فردا قرار بود من و تو از همدیگه جدا بشیم

فردا قرار بود همدم گریه ی بیصدا بشیم

از تو چه پنهون گل من ، من خیلی وقته بی توام

دیروز و فردا نداره برام چه سخته بی توام

یادش به خیر قلب تو بود برای من سنگ صبور

میخواستم عاشقت کنم هر جور شده حتّی به زور

حالا که نیستی لااقل تسکین به قلب من بده

اون که نخواست پیشم باشی

حالا کجاست صبرم بده؟

چه جوری باور بکنم رقیب من نازت کنه

شبا کنارت بخوابه از خواب بیدارت کنه

یادته که زیر بارون تو دعا کردی بمیرم

منم قول دادم که دیگه عکستو بغل نگیرم

تو دعات گرفت و مردم امّا عاشقم هنوزم

با همون یه قاب عکست میگذرونم شب و روزم

لحظه های آخر تو میره از یادم به سختی

بدرقه ات اومدم امّا دست تکون ندادی رفتی

یه دلخوشی دام هنوز حالا که دارم میمیرم

هر وقت که بارون بباره تو رو کنارم میبینم

نگاه به چشم خیس من به عشق پاکم نکنید

رفیق من رفته سفر چند روزی خاکم نکنید

نوشته شده در Fri 4 May 2012ساعت 15:35 توسط لیلی|

امروز یه خبر خوش شنیدم

                                  یه خبر خیلی خیلی خوش

   تاحالا اینقدر خوشحال نبودم

نوشته شده در Sat 21 Apr 2012ساعت 15:14 توسط لیلی|

گل خشکی لای دفتر

اشکی گوشه ی چشامه

عکس تو گوشه ی طاقچه

این همه خاطره هامه

...

 هی امان از این زمان              زمانی که دیگه برد توان از این زبان (یاس)

نوشته شده در Wed 18 Apr 2012ساعت 21:56 توسط لیلی|

 

بیا برگردیم اون روزا ما که همدیگه رو داریم

کی گفته آخر خطیم کی گفته آخر کاریم ؟

 

تو دستاتو تکون میدی            همین جا آخر راهه

داریم از هم جدا میشیم        داریم میریم تو بیراهه

میترسیدم از امروزی             که تو قلب کسی جاشی

دارم فرداتو میبینم               محاله با کسی باشی

نوشته شده در Tue 17 Apr 2012ساعت 19:42 توسط لیلی|

وقتی نیستی روزا برام مث یه ساله

حالا فهمیدم که عشق جز تو محاله

دلم تنگ شده واسه چشمای نازت

چشمایی که مث آب چشمه زلاله

تو سفر کن به شهر قلب خسته ام

تا که ببینی زندون رنج و ملاله

برگرد           عاشقونه برگرد     دست گرمتو         هدیه کن به دست سرد

برگرد          تنهام نذار دیگه      به خدا سخته       بشکنی غرور من !

نوشته شده در Tue 17 Apr 2012ساعت 19:12 توسط لیلی|

نوشته شده در Sun 15 Apr 2012ساعت 19:6 توسط لیلی|

بهم خوبی نکن شاید

بیافتی از سرم ساده

داره میگیرتت از من

 همونی که تو رو داده ...

 

کاش فقط یه بار میتونستم مجید خراطها رو ببینم

چی میشه مگه ؟!

نوشته شده در Sun 15 Apr 2012ساعت 18:30 توسط لیلی|

من با تو هرگز

 سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم
 سلام ای خنجر حرفای مردم
 سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
 آخه این بار شده من با تو هرگز
 نمی خوام حالتو حتی بدونم
 تعجب می کنی آره همونم
 همونی که زمونی قلبشو باخت
 همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
 همونی که برات هر لحظه می مرد
 که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
 همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود
 اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
 ولی دیگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم
 تعجب می کنی آره عجیبه
 می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
 خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
 با این نامردیات بازم باهاتم ؟
 برات کافی نبود حتی جوونیم
 تموم شد آره گم شد مهربونیم
 دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
 نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتره
 دیگه بسه برام هر چی کشیدم
 فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
 دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
 کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
 دریغ از یک نگاه عاشقونه
 دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
 اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
 چیه توهین به ذات محترم شد ؟
 دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
 که عشق ما رسید به سد هرگز

نوشته شده در Sat 14 Apr 2012ساعت 20:6 توسط لیلی|

 


 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

نوشته شده در Sat 14 Apr 2012ساعت 20:4 توسط لیلی|

تو اگر هیچ شوی گوهر زیبای منی

                                              ...

 به به به به به به

تا شقایق پژمرده نشده زندگی باید کرد .

و دیگر هیچ ...

نوشته شده در Sat 14 Apr 2012ساعت 20:1 توسط لیلی|

باز باران بی ترانه

باز باران با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها

می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم

باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتادم

نمی دانم ، نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران ، سخت می لرزد

کجای ذلّتش زیباست ؟

نمی فهمم ...

که کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟

نمی دانم

نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران عشق تنها نیست

صدای ممتوشش در امتداد رنج این دل ماست

کجای مرگ ما زیباست؟

نمی فهمم ...

یادم آرم روز باران را

یاد آرم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران ، از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم ...

کجای این لجن زیباست

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست

و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو ، درد و غم دارد

خدا هم خوب می دلند

که این عدل زمینی ، عدل کم دارد.

نوشته شده در Sat 14 Apr 2012ساعت 19:44 توسط لیلی|

دلم لک میزنه واست زمانی که ازم دوری

ولی در خاطرم هستی دیگه اینجاشو مجبوری

اگر حرف ،حرف من باشه هنوزم مرد و مغرورم

ولی میرم تو خوش باشی منم اینجاشو مجبورم

نوشته شده در Sat 14 Apr 2012ساعت 16:12 توسط لیلی|


آخرين مطالب
» یادم بیار
» سخته
» اوهه
» عاشقت میشم
» چرت و پرت 3
» خدا (قیصر امین پور)
» بی تو بودن
» باور کن
» Omid Jahan
» دکتر علی شریعتی

Design By : Pichak



كد ماوس

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ